تبلیغات
قانون نامه - داستان من پدر بزرگ خودم هستم

بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 30 فروردین 1390

بعضی وقتها که تنها هستم و با خودم حرف میزنم ، اطرافیانم با نگاه های عجیبی تماشایم می کنند و حتماً پیش خودشان می گویند : " بیچاره عقلش را از دست داده " ....   یکی از همین ها که با من سابقه دوستی چندین ساله داشت یک روز پیشم آمد و احوالم را پرسید. وقتی سرگذشتم را برایش گفتم تصدیق کرد که نه تنها دیوانه نیستم بلکه خیلی از عاقلها هم عاقلترم. حالا برای اینکه شما هم این فکر پوچ را از سرتان بیرون کنید سرگذشتم را برایتان تعریف می کنم  :

دو سال پیش در مجلسی که نمیدانم به چه مناسبتی تشکیل شده بود با زن بسیار زیبائی آشنا شدم. چون این زن بعداً به عقد من درآمد اگر بخواهم در باره زیبائی جزء جزء اعضایش شرح بدهم موضوع ناموسی می شود و چندان خوش آیند نیست و همین قدر می گویم که زن قشنگی بود و مخصوصاً مجبورم بگویم زیبا بود ، برای اینکه وقتی می خواهم بگویم این زن چهل و یک سال داشت مسخره ام نکنید . و البته می دانید که من اولین مردی نبودم که با زن مسن ازدواج کردم و چه بسا پیش از من اشخاص بزرگ و ثروتمند چنین کاری کرده اند .

او شوهر نداشت ، یعنی شوهرش مرده بود و یک ثروت سرشار و یک دختر 22 ساله ما ترکش بود .

پیش خودم حساب می کردم : " نباید حماقت کرد هرچند که او چندین سال از من بزرگتر است ، اما در مقابل ، خانه بسیار خوبی دارد و ضمناً ثروتش هم از پارو  بالا  می رود و حالا دیگر وظیفه من است که شکرگزار مرد خیّری باشم که چنین زن زیبا و چنان ثروت سرشاری را برای آدم خوشبختی مثل من گذاشته و زحمت را کم کرده است .

انشاالله دختر 22 ساله او هم به زودی شوهر می کند و من می مانم و این همه نعمت بی سر خر .

خیلی زودتر از مدتی که من حدس می زدم یعنی بیست روز پس از عروسی من و مادرش، شوهری برای دخترک پیدا شد و اورا با سلام و صلوات به خانه داماد فرستادم.

و اما داماد .... این وجود ذیجود را معرفی می کنم:

ایشان پدر بزرگوار بنده بودند. پدرم هرچند بیست سال از من بزرگتر بود ولی چون قدر وجود خودش را خوب می دانست، هیچ وقت فکر و خیال برش نمی داشت و غصه بود و نبود را نمی خورد . به همین جهت بسیار جوان تر و تازه مانده بود، به طوری که هرکس ما را با هم می دید خیال می کرد ایشان برادر بنده هستند .

در شب عروسی من، پدرم وقتی نادختری مرا دید یک دل نه ، صد دل عاشق شد و پس از بیست روز به خوشی و سلامتی بر سر خوانچه عقد نشست.

موضوع جالب سرگذشت من تازه از اینجا شروع می شود. بعد از اینکه صیغه عقد پدر  و نادختریم خوانده شد یکی از بزرگترهای فامیل به پدرم گفت: " چرا معطلی ؟ دست پدر زنت را ببوس."

پدرم و من، هردو پس از شنیدن این جمله ماتمان برد.... ولی پای حرف حساب در میان بود؛ پدرم داماد من شده بود و لازم بود دست مرا ببوسد و بالاخره هم بوسید.

من هم دستی به پشت او زدم و گفتم: " انشاالله پا به پای هم پیر بشوید."

هنوز از حیرت در نیامده بودم که به من گفتند:

چرا ایستاده ای. دست مادرت را ببوس.

گیج شدم: " کدام مادر ؟ من که مادرم دو سال پیش در حادثه اتومبیل کشته شد."

- "مگر زن پدر شما مادرتان نمی شود؟"

وقتی فکرش را کردم دیدم درست می گویند ، ناچار خم شدم و دست نادختریم را بوسیدم ، دخترک هم دستی به شانه من زد و گفت: " پیرشی پسرم.... "

خیال کردم موضوع به همین جا ختم می شود ولی این بار به دخترک گفتند : "عروس خانم زود پاشید ، دست پدرتان را ببوسید و از ایشان تشکر کنید..."

یکسال از این ماجرا گذشته بود که من صاحب پسری شدم و معمای خویش و قومی ما به قسمت حادتری رسید.

پدرم به علت اینکه شوهر خواهر این بچه بود و همین شوهر خواهر، پدر من هم بود- بنابراین پدرمن ، پدر بزرگ این بچه حساب می شد و روی این اصل بچه من از طرفی نوه پدر و از طرف دیگر برادر زنش بود.

این را هم بدانید که چون زن پدرم ، خواهر این بچه بود و این بچه هم نوه پدرم ، پس خواهر این بچه که همان زن پدر باشد نوه پدرم هم می شد . پدرم با این حساب نوه اش را گرفته بود.

یک ماه از این معمای سر در گم نگذشته بود که زن پدرم نیز صاحب طفلی شد و این طفل با حساب بالا بچه نوه پدرم می شد و بنابر این بچه پدرم ، نتیجه او هم به حساب می آمد. این طفل از طرف پدر حکم برادر مرا داشت و از طرف مادر ، نوه من محسوب می شد .

حالا که پسر پدرم حکم برادر مرا داشت، ناچار مادر بزرگ او، مادر بزرگ من هم می شد و روی این حساب زنم مادر بزرگ من بود. و من مادر مرده با مادر بزرگم عروسی کرده بودم .

خوب ، این همه من برای شما معما حل کردم ، حالا می خواهم شما جواب یک سوال مرا بدهید. بگوئید ببینم شوهر مادر بزرگ یک نفر با آن شخص چه نسبتی دارد ؟

معلوم است که پدر بزرگش خواهد بود.  پس در این صورت من پدر بزرگ خودم هستم (و ضمناً یادتان باشد که روی این حساب نوه خودم هستم . و بنابر این نتیجه پدرم حساب می شود و دختر من که حالا زن پدرم شده ،   نبیره پدرم بحساب می آید و بچه پدرم ، بچه نبیره او ، یعنی پشت پنجم پدرم است. )

حالا فهمیدید چرا آنهائی که مرا می بینند توی دلشان می گویند:

 " بیچاره عقلش را از دست داده " به علت اینکه با صدای بلند می گویم :

"من پدر بزرگ خودم هستم."

حاشیه : خواننده عزیز درست فکر کن ، مثل اینکه  این یارو واقعاً دیوانه شده که می گوید: "من پدر بزرگ خودم هستم."  چون با حسابی که ما کردیم این آقا نمی تواند پدر بزرگ خودش باشد. بلکه چون بچه پدرش پشت پنجم پدرش حساب می شود. بنابراین این هم که برادر بچه پدرش بحساب می آید باید پشت پنجم پدرش باشد یعنی پشت چهارم خودش است و بنابراین پدر پدر پدر پدر خودش است .

                                               *******

منبع : کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق خرداد 1347) ص 26 الی 33

 

 




طبقه بندی: داستان ،  طنز حقوقی، 
ارسال توسط ایمان کرمی
آخرین مطالب
درباره ما



روزشمار تاریخ
آرشیو مطالب
اخبار ایران و جهان
معرفی سایت
معرفی دوستان